سرت را از چه کج کردی تو ای بی سرشده سردار

دو چشم خود چرا بستی؟ عمو بیدار شو بیدار


عمو چشمان خود وا کن منم همبازی دوشت

بگو کی می رسد آخر دوباره لحظه دیدار؟


عمو دور از نگاه تو به من خندید آن شامی

می اندیشد برای من نمانده هیچ کس یا کار


عمو جان خوش به حالت چون سوارِ نیزه ات کردند

عمو جانم ببین من را پیاده بین این نیزار


عمو بالای آن نیزه بلندتر گشته است قدّت

به عکس آن شده کوته قد پیشانیت انگار


عمو موهای تو اصلا از این پایین پیدا نیست

سرت کوچک شده یا که دو چشم من بگشته تار؟


ولی عمه به من گفته همیشه شکر باید گفت

گمانم می رسد چشمان بسته بهتر است این بار


خدا را شکر زیرا که ندیدی موی من باز است

خدا را شکر، چون من را ندیدی داخل بازار


نمی فهمم عمو آخر چرا ما خارجی هستیم؟

من از این خارجی بودن شدم خسته شدم بیزار


خیالم راحتست عمه به من گفته که چیزی نیست

عمو جان! من نمی دانم که معنی کنیزی چیست

 

میان شهر شد بلوا مرقصان نیزه را دیگر

تو لطفی کن به حال ما!مرقصان نیزه را دیگر


تو را جان عزیز خود به قلب عمه رحمی کن

برای تو النگوها! مرقصان نیزه را دیگر


خودم دیدم که چند باری سر بابای من افتاد

چه خاکی شد سر بابا! مرقصان نیزه را دیگر


چرا سنگ می زنی تو بر سر بی جان بابایم؟

اگر مردی بزن من را! مرقصان نیزه را دیگر


صدای گریه ی عمه گره خورده به آوازت

برقص آواز خوان اما مرقصان نیزه را دیگر


سر بابا چه نزدیکست به بام خانه های شهر

نبر آن نیزه را بالا! مرقصان نیزه را دیگر


دهان پر زخاک او چه قرآنی برایم خواند

 به حق آیه قربی! مرقصان نیزه را دیگر

 

تو ای مستی که می رقصی به دور محمل عمه

نمی دانی چه ها کردی تو آخر با دل عمه

منبع : بیـــــدارباش |مرقصان نیزه را دیگر...
برچسب ها : نیزه ,مرقصان ,مرقصان نیزه